خرید بک لینک
شهریست در کناره آن شط پر خروشبا نخلهای در هم و شبهای پر ز نورشهریست در کناره آن شط و قلب منآنجا اسیر پنجه یک مرد پر غرورشهریست در کناره آن شط که سالهاستآغوش خود به روی من و او گشوده استبر ماسه های ساحادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار افشاری تاريخ: جمعه 10 اسفند 1397 ساعت: 15:36

چقدر من دیدنت را دوست دارم؛
در خواب
در غروب
در همیشهیِ هر جا
هرجایی که بِتوان تو را دید
صدا کرد
و از انعکاس نامت
کیف کرد!
چقدر من
دیدن تو را دوست دارم.

برچسب: نویسنده: نگار افشاری تاريخ: جمعه 10 اسفند 1397 ساعت: 15:36

صدا بزن مرا ...

مهم نیست به چه نامی ...

فقط میم مالکیت را آخرش بگذار...

می خواهم باور کنم مال تو هستم ...

برچسب: نویسنده: نگار افشاری تاريخ: جمعه 10 اسفند 1397 ساعت: 15:36

آسمان همچو صفحه دل منروشن از جلوه های مهتابستامشب از خواب خوش گريزانمكه خيال تو خوشتر از خوابستخيره بر سايه های وحشی بيدمی خزم در سكوت بستر خويشباز دنبال نغمه ای دلخواهمی نهم سر بروی دفتر خويشتن صدها ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار افشاری تاريخ: جمعه 10 اسفند 1397 ساعت: 15:36

دوست داشتن ما با عالم و آدم فرق میکرد
من و تو
وقتی دلتنگ هم بودیم ..
نمی توانستیم همدیگر را در آغوش بگیریم !
ما نمی توانستیم هر روز قرار های عاشقانه داشته باشیم !
عصر ها نمی توانستیم پیاده رو های ولیعصر را قدم بزنیم !
ولی همدیگر را دوست داشتیم
با همه ی کارهایی که نمیتوانستیم بکنیم
همدیگر را دوست داشتیم ؛
من تو را از همین جایی که هستم ..
از همان جایی که هستی دوست دارم ..
از پشت همان پنجره ای که ختم میشود به آسمان تو ....

برچسب: نویسنده: نگار افشاری تاريخ: جمعه 10 اسفند 1397 ساعت: 15:36

حالا كه به قلبم اومدي... : بشكن فاصله رو دلم طاقت دوري ندارهحالا كه اومدي به قلب من خوش اومدي حالا كه اومدي به قلبم براي هميشه در قلبم بمانحالا كه بدون هيچ ترسي در قلبم را گشودي پس براي هميشه برايم بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار افشاری تاريخ: جمعه 10 اسفند 1397 ساعت: 15:36

مرد عاشق و مهربان من!برای جشن میلاد تو، بد جور دچار وسواس شده ام، درست مثل دختر جوانی که برای اولین قرار عاشقانه دچار وسواس انتخاب لباس شده است .. درست مثل تازه عروس کم سن و سالی که برای انتخاب اولین ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار افشاری تاريخ: جمعه 10 اسفند 1397 ساعت: 15:36

همه می دانند
من سالهاست چشم به راه کسی
سرم به کار کلمات خودم گرم است !
تو را به اسم آب،
تو را به روح روشن دریا،
به دیدنم بیا ...
مقابلم بنشین
بگذار آفتاب از کنار چشمهای کهنسال من بگذرد
من به یک نفر از فهم اعتماد محتاجم !
من از اینهمه نگفتن بی تو خستهام
خرابم
ویرانم
واژه برایم بیاور بی انصاف !
چه تند میزند این نبض بیقرار
باید برای عبور از اینهمه بیهودگی
بهانه بیاورم...

برچسب: نویسنده: نگار افشاری تاريخ: جمعه 10 اسفند 1397 ساعت: 15:36

صفحه بندی